جامعه شناسی خانواده
در میان اتاق کرسی است با لحافی پر از گلهای زیبای صورتی و بنفش. همه اعضای خانواده زیر آن لم دادهاند به جز دختر، که پهلوی بساط سماور کنار اتاق نشسته و در حال ریختن چای در استکان کمر باریک لبه طلایی است. روی کرسی کاسهی چینی گل سرخی است پر از انجیر، پرهلو و توت خشک. پسر بزرگ مدام دستهای خشک شده و سرما زدهاش را به هم میساید تا شاید از گزش ناشی از سرما بکاهد. پسر کوچک از ورای شیشههای بخار گرفته اتاق، به حوضی که آبش سبز است و درخت خرمالوی کنارش، خیره شده است.

« … زمین را ببوسید گلشهر و گفت
کــه خورشــید را گشت ناهیــد جفت
و زآن روی پیــران و افراسـیاب
ز بهــــر سیـاوش همه پرشتـاب
بدادند دختـــر به آیین خــویش
چنان چون بود در خور دین خویش …»
نمی دانم این تصویر کی و چگونه در ذهن من راه یافته است. مسلم است که این روزها مشابه چنین تصویری حداقل در جامعه شهری نمیتوان یافت...















توجه 



